![]() |
![]() |
|
| این که بچه ی تهرون باشی و ندونی نادخ چیه نادخه پسر!!!! |
|
من همانم که هستم
آرام و خاموش ، نا فهميدني تنها و بي قرار ، کمي هم درستکار !؟ من خودم مي دانم که چه لحظه اي غمگينم و کدامين لحظه شادم . اما تو نمي داني . وقتي از بلندي به پائين مي افتم مي دانم که چگونه به نرمي روي شن ها بيفتم و همان جا لحظه اي استراحت کنم !؟ من مي دانم که چگونه زير باران بروم بدون آنکه خيس شوم و سرما بخورم !؟ هنوز هم همانم که هستم " آرام و نا فهميدني " راستي تو مي تواني بخوابي بي آنکه چشمانت راببندي ؟ يا اينکه حر ف بزني بي آنکه صحبت کني ؟ تو بلدي گريه کني بي آنکه از چشمانت اشکي بريزد ؟ يا اينکه بخندي و چهره ات خندان نشود ؟ ولي من مي توانم به چشمانم خيره شو و نگاه کن ! همه را مي بيني . فقط کمي به چشمهايم خيره شو من هميشه همانم که بودم آرام و نا فهميدني !؟
دلتنگیم٬امشب٬ تبدیل به اشک شد. گریستم. باز و باز٬ هیچ کس نفهمید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:53 توسط فرشته |
|
|
صدای زنگ تلفن می آید
نمی خواهم جواب بدهم اگر هم بخواهم ... نمی توانم نگاه من به عصر کوچه مات مانده است از پشت شیشه . از فاصله میان پرده و قاب چوبی پنجره می بینمت که از راه می رسی می بینمت به خانه می رسی صدای زنگ تلفن می آید اکنون درون راهرو ، پای می کشی خسته بر زمین اندکی بعد صدای پای تو روی بیست پله می رسد به گوش ... دستگیره را فشار می دهی ، درب باز می شود ، وارد اتاقمان می شوی ... سلام ... جیغ می کشی ، ج ی ی ی ی ی ی ی ی ی غ ! نمی بینمت . چون: " من پشت به تو ، رو به پنجره ، چشم دوخته به کوچه خود را حلق آویز کرده ام" صدای زنگ تلفن می آ ید جواب نمی دهی اگر هم بخواهی ، نمی توانی . چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ كس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم .. با تویی كه از كنارم گذشتی... و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:51 توسط فرشته |
|
|
من در یک روز بارانی گم شدم
فقط با تو... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:50 توسط فرشته |
|
|
ای صمیمی! . . . ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی دیدنت . . . حتی از دور آب بر آتش دل می پاشد آنقدر تشنه ی دیدار تو ام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم و دل من . . . به نگاهی از دور طفلکی می سازد ای قدیمی! . . . ای خوب تو مرا یادکنی . . . یا نکنی من به یادت هستم
عشق در جوانی یک مرحله گذراست اما اگر جاودانی شد تا ابد میماند و اگر به وصال نرسید خاطره اش فراموش نشدنیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:48 توسط فرشته |
|
|
از کلاغ ها متنفرم!
آنها فقط زیاد عمر می کنند! به فصل هزار رنگ پائیز چشم دوخته ام. پشت سرم صدای کلاغ ها کلافه ام می کند. سنگ بر می دارم. بر می گردم. اما نمی زنم! دو کلاغ یکی در میان و به نوبت قارقار می کنند. حس می کنم در نگاهشان عشق است. سنگ از دست بر زمین می افتد. آرام آرام از آنجا دور می شوم تا مزاحم خلوت عاشقانه شان نشوم. حتی کلاغ ها هم عشق را می فهمند. با خودم فکر می کنم چشمانم را می بندم و آرزو می کنم: کاش تو هم حتی به قدر یک کلاغ عشق را می فهمیدی
حاصل عشق مترسک به کلاغ ...مرگ یک مزرعه بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:47 توسط فرشته |
|
|
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي... براي ازدواجش ــ در هر سني ـاجازه لازم است ولي تو هر زماني بخواهي در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو
اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد آدم ها از دور دوست داشتنی ترند!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:46 توسط فرشته |
|
|
فقط اسمي بجا مانده
از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالي، قلم خشکيده در دستم گره افتاده در کارم، به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن، چه راهي پيش رو دارم رفيقان يک به يک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند، گمان کردم که همدردند
گاهی وقتها چه ساده عروسک میشویم نه حرف میزنیم و نه شکایت میکنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:44 توسط فرشته |
|
|
خدایا خود قضاوت کن...
خدایا کفر نمیگویم، چه میخواهی تو از جانم؟! خداوندا! به زیر پای نامردان بیاندازی خداوندا! تنت بر سایهی دیوار بگشایی عمارتهای مرمرین بینی خداوندا! خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
امشب رحمت دوست جاری است... مانند رود.... نه! مانند باران.... اگر دلتان لرزید بغضتان ترکید ... کسی این جا محتاج دعاست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:42 توسط فرشته |
|
|
دلم برای قلم می سوزد ، که باز هم ناچار است زیر بار اینهمه حرف و حدیث
و غمهای من راست بماند. طفلک حتی نمی تواند کمر خم کند حتی صدایش هم در نمی آید طفلک قلم! هر کس جای او بود صد بار خم شده بود از سنگینی این همه درد اما او ..... دلم برایش می سوزد که باید امشب هم حرفهای پردرد و کهنه مرا بشنود و پیش خود نگهدارد. و ........ باز ......... راست بماند. دردش را می فهمم ، چون من هم مثل او هستم مجبورم حرفهایم را پیش خود نگه دارم و کمر خم نکنم. دلم برای خودم هم می سوزد. بیچاره قلم ! بیچاره خودم
صدای پای توست که در سینه ام میدود........ کافیست خسته شوی ....... کافیست کمی بایستی .........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:38 توسط فرشته |
|
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ خدايا! به من رفيقي بده که با من گريه کند. دوستي که با من بخندد را خودم پيدا خواهم کرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:34 توسط فرشته |
|
|
عاقبت جنس مذکر !!!
سال ۱۳۳۲
سال ۱۳۴۲
سال ۱۵۸۲
اگه قرار بود به مردترین ها اسکار بدن حتما دچار کمبود اسکار میشدیم نه مرد !!!!!!! مردم مردای قدیم نه؟ آره اونا نامردیشونو اکران عمومی نمیکردن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:33 توسط فرشته |
|
|
هیچ وقت با هم حرف نزدیم.
همیشه این چشمهای من ، منتظر فرصت بود که توی چشمهای تو نگاه کند و با زبون بی زبونی بگه: ..... اما باز هم نتونستم! ولی آخرین روز که چشمانت را بستی و برای همیشه ترکم کردی ، فهمیدم که همه کارها را نمی شه به چشمها سپرد
زمانی که چشمهای زیادی دنبالم بود من فقط چشمان یک نفر را میدیدم حالا که از چشمان ان یک نفر متنفر شدم چشمانم به دنبال خیلی هاست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:31 توسط فرشته |
|
|
گاهی اوقات هوس
یک آغوش می کنیم یک آغوش مادرانه نه از این آغوش های هوس آلود دقايقي تو زندگي ات هست؛ كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه دلت ميخواد اونو از تو رؤياهات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي با تمام وجودت بغلش كني .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:22 توسط فرشته |
|
|
چند وقته كه تو بدنم يه كسالت خاصي دارم، يه بي حسي عجيب... يه كرختي كه تو تك تك سلولاي بدنم جا خوش كرده! احساس ميكنم ديگه نميتونم به هيچي ادامه بدم.باید همه چي عوض بشه ولي...نميخوام... شايدم نميتونم! ياس و نا اميدي يه جوري چنگ انداخته دور گلوم كه نفسم بالا نمياد!از روز بدم مياد.. مثل كابوسه! همه توش تحرك دارن، اينور،اونور، بدون هيچ هدف خاصي... آدما چرا زندن؟ چرا نميميرن تا راحت بشن؟ مگه نميگن هر كي يه مشكلي داره؟ خوب بيان يه خود كشي دست جمعي راه بندازن و خودشونو خلاص كنن... برا چي واسه يكي دو سال زندگي بي ارزش و دردناك اينهمه ميجنگن؟؟؟؟
دارم ديوونه ميشم از بس با اين سوالا تو ذهنم ور رفتم!! ديگه حالم داره از سوال ها هم به هم ميخوره... اعتقادمو نسبت به همه چي از دست دادم... نسبت به خودم، زندگيم، آدما و ... كاش ميشد زندگي رو مثل كنكور چهار گزينه اي كرد... شايد گزينه ي آخر.. شايد هيچ كدام!!!! وقتی فکر می کنم می بینم که به درد نخورترین آدمای زندگی ام همیشه دوستام بودن. دوستایی که من داشتم هیچ وقت نه تو مشکلات و بدبختی هام به دادم رسیدن و نه هیچ وقت کنارم بودن . یه مشت آدم خودخواه که دوستی با من احتمالا بزرگ ترین شانس زندگی شون بوده ... !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:19 توسط فرشته |
|
|
یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او را نمی
شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود. اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد. به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟ چند دقیقه با خود فکر کنید پاسخ صحيح در پايين همين صفحه نوشته شده v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v و اما پاسخ: ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببیند. اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید. یکی از بزگترین روانشناسان آمریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند. نکته ی جالب اینکه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند. بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود! مبارک است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:19 توسط فرشته |
|
|
شما نميفهميد مرا
هيچ کس نمي تواند بفهمد. رها کنيد و زندگي کنيد! دردهاي ما مشترک نيستند. نمي خواهم که بميرم، ! احتياج دارم که بميرم جهان هرگز نخواهد فهميد............ زندگی پر از صدای پای کسانی است که همانطور که تو را می بوسند ، طناب دارت را میبافند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:14 توسط فرشته |
|
|
یادت نرود
دستهایت را برایم بفرست و دستمالی سفید و خیس می دانم با رفتن تو دوباره تب خواهم کرد گفتم برمی گردی باور نکردی و اضطراب را از گوشه لبانم چیدی و من چه سردم بود با آنکه اصلا باد نمی آمد راستی چرا سوت قطار را نشنیدم؟! با آنکه به رنگ چشمانم بود. وقتی گم می شدی چون کودکی من در باد. دیریست از این ریل های متروک دست و سلام و بوسه ای نمی گذرد و تو هنوز دستهایت را برایم نفرستاده ای و دستهای من در امتداد خطوطی موازی می دود و ذوب می شود و می دانم بعد از این شعر دوباره تب خواهم کرد
شاید عشقمون بچگی بود اما جداییمان یک بچه بازی بزرگ است بچه بودن را دوست دارم اما بچه بازی را هرگز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:12 توسط فرشته |
|
|
صدای شکستن قلبت را شنیدم
چه آرام و بی صدا شکست و تو ... تو تنها به من لبخند زدی اکنون دیرگاهی است از آن زمان می گذرد ولی هنوز ، زخم نگاه تو بر وجودم التیام نیافت تازه فهمیدم ، تو به امروز من خندیده بودی
از ترانه ها ... ... بودنم ، ... ... این آمدن های همیشگی ام ... بوی بهشت نمی آید ! نیامدی !!! ... میروم ! ... … اما ... این _ به جهنم _ گفتنت را نیز ... دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:9 توسط فرشته |
|
|
بابا آب داد
زنی را دیدم که به تنهایی عشق بازی می کرد ! این اولین گناه تنهاییست!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:8 توسط فرشته |
|
|
شب آرامی است
کاش شانه ای می یافتم تا سر سنگینم را که پر از دغدغه های روزگارم هست را روی آن قرار می دادم و در آرامش این شب ، دور از چشمان این آدم نماهای سنگدل سیر می گریستم اما سال هاست که این شبها می آیند ومن به دنباله شانه ای ......
دست من گیر این دست همان است که من بارها در شب هجران تو بر سر زده ام !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:6 توسط فرشته |
|
|
دیر می آیی، دیر
تر از باران روزی که تکیه دادم به آگهی ترحیم دیوار و لبخند می زنم به عکاس زیر چتر تو!!!!!!! قرار روزهای بی قراریم! کجای آسمان ببینمت؟ من از جستجوی زمین خسته ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:4 توسط فرشته |
|
|
عابری خسته
که از کوچه خیال من در گذر است به چه می اندیشد؟ به دیروز دور یا فردای مبهم؟ آن قدر غرق افکار خود است که نمی فهمد در پس نقاب خیس پنجره من به او خیره شدم !
ـــ حاضري نصف عمرتو بدي يه دقيقه مرگ رو تجربه کني !؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:56 توسط فرشته |
|
|
در مسیر زندگی یکی آزادتر می شود،
دیگری دربند. یکی آگاه تر می شود، دیگری بیشتر و بیشتر به خواب فرو می رود. یکی از همه ی توهمات می گذرد، دیگری اسیر توهمات است. این ها توهم اند! "دیگری" ها بسیارند! بیشتر مردم آنقدر ضعیف و اسیر و نادانند که نمی توانند از بندهای زندگی رهایی یابند و سرنوشت و مسیر زندگی آنها را جامعه و گدشته و دنیای بیرون تعیین می کند. آنها اسیرند و محکوم، بیشتر مردم محکوم اند که تا آخر عمر برای چند روز ِ زندگی و نان و نادانی ها و دیگر توهماتشان جان بکنند. بیشتر مردم محکوم اند که در تمام زندگی خواب باشند! راست می گفت: "بیشتر مردم نمی فهمند..." بی قراری روح برای رسیدن به خدایش" و "احساس پوچی" دو تعریف متضاد از یک واقعیت هستند... واقعیت تنهایی آدم ها. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:54 توسط فرشته |
|
|
حال عجيبي دارم...
در يک دقيقه تمام اميدم بي دليل بر باد رفت ... نفس هايم به شماره افتاد... ديوارهاي اتاقم کج شدند و گويي در حال افتادن بر سرم هستند... مغزم درگير و دلم هراسان... از بيرون يخ زده اما درونم آتشي برپاست... خدايا، تو با من گو ... آرامش ِ لحِظاتم کجاست؟!
مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:51 توسط فرشته |
|
|
تو ر ا من دوست می دار م"
تو هم ...آیا...مرا...؟ اما... سوالم چشم در راه جوابت ماند و تنها پاسخ محسوس تو آندم سکوتت بود سکوتی سخت و حشت زا که من خود را در آن بازیچه ی دست تو می دیدم ولی جرات بخود دادم و یکبار دگر ـ آرامتر اما زمام سر نوشتم را بدست جمله ای دادم و با شرم از غرور خویشتن گفتم: "تورا من دوست میدارم٬ تو هم ...آیا...؟!"
اشک هاي ندیدنت روي گونه هايم ماسيده نبوس؛ نمك گير مي شوي نبوس
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:49 توسط فرشته |
|
|
خانه که نیستم
کلید را همان دم در زیر گلدان همیشگیمان گذاشته ام رویایت اگر آمد پشت در نمی ماند
لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا و بدان كه روزی آنقدر شرمنده میشود كه به جای پاسخ لبخند با تمام سازهایت میرقصد!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:47 توسط فرشته |
|
|
اینجوری نبودیم
اصلا قرار نبود اینجوری باشیم قصه ی ما قصه ی عشق و عاشقی نبود چه زیبا گفته اند:عشق یک حادثه است
اینجا کسی نیست اینجا هیچ کسی نیست ـ حتی خدا بگذارید حرفم تمام شو د چرا گردنم را می زنید !! من کاری نکرده ام جز آنکه به شقایق آب داده ام !...
خدایا چی بخوریم از زمینت بیرونمون میکنی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:41 توسط فرشته |
|
|
به دنیا آمدیم یک روز
تا بسوی رفتن بدویم ... بدویم تا ته ایمان ... تا ته شک ... بشناسیم دلیل ساده بودن را ... تو اگر شعر مرا می خوانی ... ...دل من با دل تو ... راهشان نزدیک است به همان نزدیکی ... که : سلام اگر خواستی قدری تامل کن ، و گرنه ... که نمیشناسمت و نمیشناسیم !
در يک آشنايي دوستانه ما با هم دست داديم ٬ تو فقط دست دادي . . . و من . . . همه چيز از دست دادم . . .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:38 توسط فرشته |
|
|
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ...
هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزیست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم .
گفتي چشمها را بايد شست! شستم ولي ..... گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي ..... گفتي زير باران بايد رفت! رفتم ولي او نه چشم خيس و شسته ام را و نه نگاه ديگرم را هيچكدام را نديد فقط در زير باران با طعنه خنديد و گفت: ديوانه باران نديده ......!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:36 توسط فرشته |
|
|
گاه گاهي آرزو مي كنم
كاش بودي نه ! آروز مي كنم كاش مي دانستي مخاطب اين همه اشك اين همه انتظار اين همه شعرو احساس تو بودي ... آري براي تو مي نويسم
هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن…! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند…! و تو… هيچ وقت او را نديده اي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:32 توسط فرشته |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا
و بدان كه روزی آنقدر شرمنده میشود كه به جای پاسخ لبخند با تمام سازهایت میرقصد!!! |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 دی 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|